تبليغاتX
دختری که نمی دانست!!!!!!!
راهی به خدا دارد خلوتگه تنهایی آنجا که روی از خود آنجا که به خود آیی

محبوب من بیا
 تا اشتیاق بانگ تو در جان خسته ام
 شور و نشاط عشق برانگیزد
 من غرق مستی ام
 از تابش وجود تو در جام جان چنین
 سرشار هستی ام
 من بازتاب صولت زیبایی توام
 ایینه شکوه دلارایی توام

  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:42  توسط محاب | 
عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من

شب هجران نکند قصد دل آزاری من

روزگاری که جنون رونق بازارم بود

تونبودی که بیایی به خریداری من

برگ پاییزیمو و خسته دل از باد خزان

باغبان نیز نیامد پی دلداری من

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:11  توسط محاب | 

عروسک کوکی 

بیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند

می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
 در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد
 با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
 می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت

می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
 می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
 با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم

یادته صفا این شعر و گفتی بخونم

یادته گفتی انعطاف پذیر نیستم

حالا من انعطاف پذیر نیستم یا تو؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:8  توسط محاب | 
می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی ذاره

                                           سر راه بهشت من درخت سیب می کاره

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 19:28  توسط محاب | 
صفـــــــــــــــــــــــــــا

بهش جواب رد دادم خیلی خوشحالم

روزهای سختی بود

شاید هیچ وقت ازدواج نکنم

نه مطمئنم که تنم و روحم و به هیچ مردی نمیدم نمیدم

دوست دارم گلم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:14  توسط محاب | 
صفـــــــــــــــــــــــــــــــــا گلم دوست دارم 

دارم ازدواج میمکنم

ای کاش دامادش تو بودی

کاش عروس خونه ات بودم

ولی گلم من بی توام

عشقم

      نفسم

                     گلم

دوست دارم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:20  توسط محاب | 
صفا کجایی!؟

چه کار میکنی؟

خوبی؟

خوش میگذره؟

میدونم خوبی چون من دیگه نیستم.

صفا گریه امونم نمیده

نمیتونم بنویسم

دلتنگم گلم

خوش باشی دوست دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 15:56  توسط محاب | 
 دیرگاهیست که تنها شده ام
  قصه ی غربت صحرا شده ام
 من که بی تاب شقایق بودم
 همدم سردی یخ ها شده ام
 کاش چشمان مرا خاک کنید
 تا نبینم که چه تنها شده ام
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0:15  توسط محاب | 
امروز کاری کردم که خیلی از دست خودم عصبانیم.

من دیگه دارم دیونه میشم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:37  توسط محاب | 
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن
 
  
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:35  توسط محاب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
صدای چک چک اشکهای شبانه ام را از پشت دیوار زمان بشنو
که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، برای ستاره ها ساز دلتنگی مینوازد
و تو می شنوی هیاهوی زمانه را
که مرا را از پریدن و پرکشیدن باز می دارد
بیا و با ساز دلتنگی ام همنوا شو
بیا و اشکهای شبانه ام را با تمام وجودت احساس کن

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
پیوندها
تنهایی یک تنها
تنهای تنها
هرزه نویس
اهل سنت
س ع ی د
فراموش شده
بنده خدا
رویای خیس
خواف
هینا
چرندیات
نقشبندی
زنانه نگر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

embed src="نام و ادرس اینترنتی فایل موزیک" autostart="true" hidden="false" loop="false" width="280" height="44">